برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
وقتایی که تو تاکسی نشستم و تکیه دادم به شیشه... دارم خیابونا و ادما و ماشینا رو نگاه میکنم واسم خیلی لذت بخشه... لحظه ای که باید صیر کنی.باید واستی. کاری نمیتونی بکنی جز این که به محیط فکر کنی
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
میشینم به تخلیل کردم خسم.اینکه دقیقا حسم چیه.حسم اینه که دوست قدیمی و کازا و رفتار بدش باهام اصلن دیگه مهم نیس... بعد از خودم میپرسم پس چرا گاهی دلت یه طوری میشه.و میفهمم... من یه ترس هنوز تو دلمه.یه ترس که میترسم ادمارو از دست بدم غقت تر میرم تو حسم... میبینم پس زمینه ی همه ی اینا حس منفی ای هس که اون ادم همیشه بهم منتقل میکزده...خیلی پیش از اینا... با همه ی تلاشم واسه اهمیت ندادن اما هس.نمیدونم چرا با اینهمه فاصله گرفتن هنوز حسش میکنم
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
هوم...نصفه شبی داشتم گیلدا رو میخوندم.من بهش حسودیم میشه.گاهی از جسودی حتی بدم میاد ازش.اینکه تونست بره...اینکه رفت خوشحال شد و زندگی شروع کرد...هوف
به نظرم زندگیمو به گا دادم و قاعدتا هیچی بدتر از این نیس.اما الان نمیخوام به این چیزا فکر کنم چون حوصله ندارم.
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
یعنی بلخره ممکنه اتفاق خوبی توی زندگیم بیفته؟خیلی خوب منظورم هس
نمیدونم.اعصاب تخمی خیلی.نمیدونم ما باید چی کار کنیم .دقیق تر چه خاکی تو سرمون بریزیم.نه اصلا نمیخوام تقصیر کسی بندازم،یا چیزی فقط خسته و غرغرو ام.حس خوبی ندارم.شاید دلیل پرخوری هامم همین باشه.نمیدونم...دلم گرفته
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
زندگیم غیر قابل پیش بینی.مخصوصا اون قسمت های بگاییش
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان
برچسب:
نویسنده: پارسا کریمیان